بازدیدها: ۱۰۶
بوی بابونه ها دشت را پر کرده بود. جاده در سکوتی مبهم فرو می رفت که آتش از هر سو باریدن گرفت.
رسول تازه وضو ساخته بود تا به اقامه ی خدمت بپردازد و مثل همیشه زخم های همرزمانش را در سجاده ی مهر مرهمی گذارد . دستانش را تابوتی کند برای بدن های بی جانشان. ۵ سالی می شد که مسئول بهداری بود، ۵ سالی که تمام توانش را برای مداوای زخم های آلاله ها گذاشت و حال چهل روزی بیشتر از ازدواجش نمی گذشت که قامتش به ترکش آتشین بمب های خوشه ای شکست.
او با آخرین رمق چشمانش نفرت را به دشمن افشاند و با نگاهش به مردم بی پناه حلبچه ندای بأیِ ذَنبٍ قُتلَت سر داد و معصومیت را به نظاره ی آنانی برد که به جنگ با عاطفه ها آمده بودند و جنون آدم کشی را به اوج خود رسانده بودند.
رسول پس از ۸ سال انتظار سرش را بر بالین خاک نهاد و خودش را به برادر شهیدش مهدی رساند و میهمان آلاله ها شد.




